تبليغاتX
دل گفته ها
دوشنبه دوم آبان 1390


حتي فکر نفس هايي که درآغوشش هدر مي دهي نفسم را بند مي آورد
راستي الان بي من ...با او خوشي؟
ديگر دلت هواي دستهاي کوچک مرا نمي کند؟
مي بوسيش......
... آهسته در گوشش مي گويي دوستت دارم....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:40  توسط روشنک  | 

toolfa

toolfa

پنجشنبه نهم تیر 1390


یکی را دوست می دارم ولی افسوس

او هرگز نمی داند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس

او هرگزنگاهم را نمی خواند

 

به برگ گل نوشتم من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند

 

به مهتاب گفتم: ای مهتاب سر راهت به کوی او

سلام من رسان

بگو که او را دوست می دارم

ولی افسوس

یکی ابر سیه آمد زود روی ماه تابان را بپوشانید

 

صبا را دیدم و گفتم:صبا دستم به دامانت

بگو به دلدارم که او را دوست می دارم

ولی افسوس

ز ابر تیره برقی جست وقاصدک را میان راه بسوزانید

 

اکنون وامانده از هر جا باخود کنم نجوا

"یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:5  توسط روشنک  | 

toolfa

toolfa

چهارشنبه یکم تیر 1390

طرح از آقای بهرام سالکی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:25  توسط روشنک  | 

toolfa

toolfa

سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390

اگر سگي بداند دوستش داري ، وفادار مي شود . ولي اگر انساني بداند دوستش داري ، هار مي شود .....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:2  توسط روشنک  | 

toolfa

toolfa

شنبه سوم اردیبهشت 1390



ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم كن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگیِ تن و توانم همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی، ‌از آنی همه من
من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی؟

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم، غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته می‌دارد دوست
دل را به عنا شکسته می‌دارد دوست
زین پس منو دل‌شکستگی بر در اوست
چون دوست دل شکسته می‌دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است
 
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم، حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچه از غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل دیده و جانم، چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من، ندانم چونی

افغان کردم، بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت
از جمله کران ها برون کرد مرا
رفتم به میان، در میانم می سوخت

 من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کآن درد به صدهزار درمان ندهم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:34  توسط روشنک  | 

toolfa

toolfa