حتي فکر نفس هايي که درآغوشش هدر مي دهي نفسم را بند مي آورد
راستي الان بي من ...با او خوشي؟
ديگر دلت هواي دستهاي کوچک مرا نمي کند؟
مي بوسيش......
... آهسته در گوشش مي گويي دوستت دارم....
حتي فکر نفس هايي که درآغوشش هدر مي دهي نفسم را بند مي آورد
راستي الان بي من ...با او خوشي؟
ديگر دلت هواي دستهاي کوچک مرا نمي کند؟
مي بوسيش......
... آهسته در گوشش مي گويي دوستت دارم....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:40  توسط روشنک
|

یکی را دوست می دارم ولی افسوس
او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگزنگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
به مهتاب گفتم: ای مهتاب سر راهت به کوی او
سلام من رسان
بگو که او را دوست می دارم
ولی افسوس
یکی ابر سیه آمد زود روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم:صبا دستم به دامانت
بگو به دلدارم که او را دوست می دارم
ولی افسوس
ز ابر تیره برقی جست وقاصدک را میان راه بسوزانید
اکنون وامانده از هر جا باخود کنم نجوا
"یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:5  توسط روشنک
|

طرح از آقای بهرام سالکی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:25  توسط روشنک
|
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم كن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگیِ تن و توانم همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی، از آنی همه من
من نیست شدم در تو، از آنم همه تو
بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی؟
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم، غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
بر من در وصل بسته میدارد دوست
دل را به عنا شکسته میدارد دوست
زین پس منو دلشکستگی بر در اوست
چون دوست دل شکسته میدارد دوست
خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل
در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم، حدیث ما بود دراز
دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچه از غم هجران تو بر جان من است
ای نور دل دیده و جانم، چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من، ندانم چونی
افغان کردم، بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت
از جمله کران ها برون کرد مرا
رفتم به میان، در میانم می سوخت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:34  توسط روشنک
|